در کناری به درد و ارغوانی نوبهاران، باید آوازی می ماند از درد و نفرین که همیشه می خواندش با صدایی،گاه با نگاه.

آسوده مرگ را خوانده بودیم به باران شهرمان،که کم می بارد و سیل همینطور گرما می بُرد.

چه نقطه ها که خواهان خط می شوند و چه خط ها تا صبح بیدار نمی مانند.

این هوای بَم زده را مهمانت کنم؟

بر سفر باد" می خوانم،می خواندیم.

و صدا،پاپتی تصویری خواهان بود برای شنیدنش با آرامش.

ظهر تاریک هفته ی ما،نمازی بود به خلوتی برق رفتگی ده کوره"مان و آرامش نگاه بی آلایش حواصیل های پشت گلزار.

داستان که همیشه روایتی خسته از شاخه ها بود و غروبِ پایانی بی بداهه برای سرگرمی باور هایمان.

تنیده در خشم تن های پوسیده از شهوت و انعکاس نتابیده ی زیر پلک.

هنوز نجوای نجات،نجوای سرور،همان آرامش،زمزمه می شد:

درد و نفرین، درد و نفرین، بر سفر باد.

_با صدای ارتوش در پس زمینه