اهنگی که دوست می داریم.
در کناری به درد و ارغوانی نوبهاران، باید آوازی می ماند از درد و نفرین که همیشه می خواندش با صدایی،گاه با نگاه.
آسوده مرگ را خوانده بودیم به باران شهرمان،که کم می بارد و سیل همینطور گرما می بُرد.
چه نقطه ها که خواهان خط می شوند و چه خط ها تا صبح بیدار نمی مانند.
این هوای بَم زده را مهمانت کنم؟
بر سفر باد" می خوانم،می خواندیم.
و صدا،پاپتی تصویری خواهان بود برای شنیدنش با آرامش.
ظهر تاریک هفته ی ما،نمازی بود به خلوتی برق رفتگی ده کوره"مان و آرامش نگاه بی آلایش حواصیل های پشت گلزار.
داستان که همیشه روایتی خسته از شاخه ها بود و غروبِ پایانی بی بداهه برای سرگرمی باور هایمان.
تنیده در خشم تن های پوسیده از شهوت و انعکاس نتابیده ی زیر پلک.
هنوز نجوای نجات،نجوای سرور،همان آرامش،زمزمه می شد:
درد و نفرین، درد و نفرین، بر سفر باد.
_با صدای ارتوش در پس زمینه
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۱ ساعت 17:23 توسط زینب کسرا
|